تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ

پیرزن افتاده بود روی تخت. جایی میان زندگی و مرگ. بگذار روشن تر بگویم؛ در یک حرکت تدریجی به سوی مرگ... مدام به خدا و قرآن قسم می خورد که کمکش کنند. و اطرافیانِ عاجز تر از خودش، آرامبخش می دادند تا صدای ناله ها و قسم خوردن هایش آرام تر شود. هرچند قطع نمی شد...

آن جا جایی میان زندگی و مرگ بود، گویی که بدنش، پیش از به خاک سپرده شدن شروع به تجزیه کرده بود. و جسمش پیش از قطع حیات، داشت کاملا از کار می افتاد.

طاقت نداشتم انقدر بی پرده مرگ را ببینم. نمی توانستم زیاد آن جا بمانم. چون ذهنم شروع می کرد به تحلیل کردن، شروع می کرد به فکر کردن. و من طاقتش را نداشتم... گاهی آن قدر از مرگ دوریم و در روزمره گی هایمان غرق، که لازم می شود برای یاد کردن مرگ، موقعیتی ایجاد کنیم و خودمان را واردار به تفکر و تأثر کنیم. اما آن جا، گویی مرگ متجسد شده بود. گویی یک ترکیبب اتحادی وجود داشت، از مرگ و آخرین تقلاهای یک جسم...! صداهای توی مغزم رهایم نمی کرد. اگر بیشتر می ماندم، زیر بار هجومشان له می شدم. صداها... فریادها رهایم نمی کردند و هم زمان باید لبخند می زدم و خوش و بش می کردم. برای این که آن اطرافیانِ پرستار، بتوانند تحمل کنند. صداها هر لحظه بلند تر و نزدیک تر می شدند:

پایان تو چگونه خواهد بود؟ حالا که روی دو پای خودت ایستاده ای و به همه ی داشته هایت فخر می کنی و به همه ی دلخوشی هایت سرمستی.... هیچ تصور می کنی چنین عجزی را...؟

هیچ گمان می کنی که زمانی همه ی این ها که در سر می پرورانی دود شوند، حتی کلمه ای از آن ها به خاطرت نیایند؟ همه ی آن چه به آن ها دلخوشی، به آن ها زنده ای، به آن ها روزگار می گذرانی، همه ی نسبت هایت با عالم، گسسته شوند؟ همه چیز قطع شود؟

جناب هایدگر! بیا و جواب بده! بیا آن لحظه ای را پدیدارشناسی کن که تمام رشته های نسبت من با جهانم گسسته می شود.

به هرچیزی که نگاه می کردم، فریادی می شد توی سرم:

عزیزی که آن جا بود و فکر از دست دادنش. و بدتر از آن، فکر رنج و شکنجه ی دائمی که داشت می کشید.

رنج و شکنجه اطرافیانش

ناگزیری این درد و رنج، که از خودش زجرآور تر بود...

امتحانشان، امتحانمان

خودم و عاقبتم...



پ.ن. یک بار یک خانم پیر عاقلی بهم گفت: گاهی درباره حکمت مقدرات خدا اصلا نباید فکر کرد. فقط باید دهان را بست و سکوت کرد...

 


[ شنبه 25 مرداد 1393 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
دیشب مداح محترم تعبیر جالبی کرد از دین داری دمدمی مزاجانه ی ماها!
می گفت ماها مثل آبکش یم. وقتی توی ظرف پر از آب می کننمون، پر از آب می شیم؛ و وقتی درمون میارن بیرون، دریغ از قطره ای آب که توی ما مونده باشه!
و این حال تکراری هرسال رمضان ماست...

اللّهم انی استغفرک لما تُبْتُ الیک منه ثم عدتُ فیه...





* به گویش محلی (!) یعنی آبکش!

[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
امروز رفته بودیم ملاقات یکی از رفقا که حدود یک ماه پیش از طبقه چهارم افتاده بود پایین و خرد و خاکشیر شده بود. الآن الحمدلله خوب بود البته.
مادرش می گفت همان اول که بردیمش بیمارستان، از شدت دردی که داشت فقط فریاد می زد.
و در فریادهایش این بخش از دعای ابوحمزه را می خواند:

إلهی لَم أعصِکَ حینَ عَصَیتُکَ وَ أنا بِرُبوبیتِکَ جاحِد...
خداوندا، هنگامی که نافرمانی تو را می کردم، هرگز در آن حال، منکر ربوبیتت نبودم ... [و نافرمانی کردنم از سر انکار ربوبیتت نبوده است]

و این فریادها در حالی بوده که رفیق ما، این دعا و این کلمات را هرگز حفظ نبوده...!
چقدر خوب است که آدم طوری باشد که در لحظات بی کسی، خدا خودش هوایش را داشته باشد. خودش کلمات را بگذارد توی دهان آدم. چقدر خوب است...


* دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای / فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
(البته در این مورد خاص، لغزیدن ِ پا اصلا کنایه نیست! :)  )

پ.ن. همچنان برای بهبودی کاملش دعا بفرمایید. همین حالا. با یک صلوات.

[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 12:52 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
حالا وسط این هیر و ویر "پرداختن به دغدغه های اصیلش" گرفته بود!! هی چپ و راست غر می زنم که خب یک موضوع آسان تر بر می داشتی که حداقل قبلا درباره اش خوانده باشی. سویین برن خواندنت چه بود این وسط؟ و هی تأکید می کند که موضوع واقعا دغدغه ام بود و بعد من هم تأیید می کنم که دغدغه ی جدی ای ست!

از سر و کله زدن با شیخ الرئیس و سویین برن که خسته شدیم، خواستیم یک چرتی بزنیم که تازه حرفمان گل انداخت! می گوید "فکر می کنی با نگاه دینی این مسأله شر جواب نمی گیرد؟" می گویم "چرا. دین جواب دارد برای مسأله شر. در قرآن چندین جواب برای علت ایجاد شر آمده. ولی مشکل این جاست که این که در مورد هر شری علت وقوعش چیست را نمی شود به راحتی فهمید." با یک ذوقی بلند می گوید که "وااااای دقیقا. همیشه وقتی مشکل جدی ای برایم پیش می آید ، مدام دارم فکر می کنم که علتش چیست؟! و تا نتوانم تبیینش کنم، ذهنم آرام نمی شود." عمیقا تأییدش می کنم. با هم همدردی می کنیم و سوالات ذهنمان را در مواجهه با سختی ها و مصائب مرور می کنیم. بعد هم بلند بلند با هم می خندیم، به بدبختی خودمان. به این که یک آدم عادی احتمالا وقتی گرفتاری پیدا می کند یک نذری می کند و همه چیز حل می شود. اما ما همه ش داریم فکر می کنیم که چه طور می توان این واقعه را تبیین کرد؟ علت این گرفتاری چه بوده؟ ما گناه کرده ایم یا خدا دارد صبرمان را امتحان می کند یا اصلا ربطی به ما ندارد و اثر اراده ی اشتباه یک انسان دیگر است یا این که اصلا ماجرا شر نیست، بلکه خیر است و ما نمی فهمیمش؟؟؟؟؟؟ این سوال ها فقط سوال علمی نیست ها! نفهمیدن جوابش می تواند کمر آدم را خم کند! حالا نه این که ما نذر نکنیم! ولی تا حکمت ماجرا را بفهمیم یا بتوانیم خودمان را راضی کنیم که بیخیال فهم حکمتش شویم، پیر می شویم.

فیلسوف ها -بعضی هایشان- می گویند در پس هر شری خیری هست، اما نه از این خیرها که ما فکرش را بکنیم. یعنی ممکن است به معنای مصطلح سطحی نگرانه یک شری اتفاق بیفتد و خیری در بر نداشته باشد. چه طوری؟ درست آن جا که پای اراده ی آدمیزاد می آید وسط! وقتی یک انسان ظلم می کند، گناه می کند، خطا می کند و...، ممکن است هیچ خیری -به معنایی که در زبان عامیانه از خیر فهم می شود- در پس آن محقق نشود. اما در این حالات یک خیر ِ فلسفی بسیار مهمی محقق می شود، که از نگاه معمول ما پوشیده است و آن، تحقق آزادی و اختیار آدمی است. برعکسش که بکنی این طوری می شود که اگر آدمیزاد اساسا نمی توانست فعل شری انجام دهد، مستلزم این بود که اختیار و آزادی از او سلب شود. بنابراین لازمه ی داشتن موهبت اختیار و اراده ی آزاد، این است که بعضی ها هم شر را آزادانه انتخاب کنند...!

راستش این است که این فکر غصه دارم می کند. درست است که داشتن اختیار از نظر هستی شناسانه یک خیر عظیم است، اما به عالم که نگاه می کنی، آرزو می کنی که کاش خدا این نعمت را از بعضی ها گرفته بود. کاش ظلم و پستی این قدر زیاد نبود! در دنیای ما، معنای اختیاری که شر را برمی گزیند
، می شود طغیان و سرکشی انسان های افسارگسیخته...! بر اساس این نگاه فلاسفه باید بپذیریم که در پس بسیاری از سختی ها، ظلم ها، بی عدالتی ها، خشونت ها و.... هیچ خیری انتظار ما را نمی کشد! هیچ خیرِ مشت پر کنی! مگر فعلیت دادن به یک موهبت هستی شناسانه انسانی: اختیار!!

بنابراین به نظرم  این جمله که بعد از مصائبمان با آن همدیگر را دلداری می دهیم شاید کمی از کلیت و ضرورت بیفتد: "حتما یک خیری درش بوده!!! "


پ.ن. نظر بدید...!



بعدا نوشت: تنها چیزی که می تونه آدم رو آروم کنه، صفت "ربّ العالمین" ِ خداست...

[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]

فرض کن. یک لحظه فرض کن. بیست و چند ساله باشی. تازه خدا به تو فرزندی داده باشد. اولین فرزندت را. با هزار امید و آرزو، نه ماه منتظر آمدنش بوده باشی. و درست در چهل روزه گی اش، همسرت، پدر فرزندت را از دست بدهی. یک هو. بی هوا. به دلیل سکته در خواب.

سارا دوست صمیمی من نبود. یک همکار ساده بودیم در مدرسه، که دورادور دوستش داشتم.

من فقط در حیرتم...از این ابتلائات الهی... از این آزمایش های سخت...چقدر مؤمن (= صبور + شکور) می ماندیم، اگر جای سارا بودیم؟؟ چقدر این سوال جوابش سخت است...

 

پ.ن. امروز خبر را شنیدم. لطفا دعا کنید، برای صبر سارا...


[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
«قل هل ننبّئكم بالاخسرین اعمالا. الّذین ضلّ سعیهم فى الحیاة الدّنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعا»؛  سوره مبارکه كهف آیه ۱۰۳و ۱۰۴

این روزها معنی این آیه را خوب می فهمم...

[ یکشنبه 29 دی 1392 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ ف. پوررجبیان ] [ نظرات ]



سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند

تو را در قریه های دور، مرغانی به هم تبریک می گویند...

[ یکشنبه 29 دی 1392 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
به هر حال هر کسی باید بپذیره که علمش کامل نیست و در طول زمان با مطالعات و تحقیقات بیشتر، کسب تجارب و.... می تونه دانشش رو تکمیل کنه. دیشب احساس کردم دارم دریافت جدیدی از علم هرمنوتیک پیدا می کنم. به این شهود رسیدم که تفسیر چه دامنه ی گسترده ای داره و حتی جمع نقیضین رو از محال به ممکن تبدیل می کنه. بعد این که تفسیر می تونه هیچ ربطی به هیچ چیز هم نداشته باشه. یعنی قصد مؤلف و این ها که هیچ، اصلا هیچ ربطی به کلمات و واژگان به کار رفته در متن هم نداشته باشه!

این شهود رو مدیون آقای عراقچی هستم، وقتی در توضیح عبارت پرداختن (addressing) به قطعنامه های شورای امنیت گفتند که این از نظر غربی ها یعنی عمل کردن و از نظر ما یعنی نادیده گرفتن!!! و اوج هنرمندی ما در گنجوندن چنین واژه ی دوپهلویی در متن توافقنامه است.

خب واقعا متشکرم ازشون، به خاطر این افق جدیدی که از هرمنوتیک بر من گشودند!

[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
هیچ فکر کرده اید که ما موقع قضاوت کردن درباره ی آدم ها و موضوعات مختلف، همواره خودمان را مبدأ مختصات عالم فرض می کنیم؟ و آن ها را در نسبت با خودمان می سنجیم؟
و باز هیچ فکر کرده اید که از این کار حقیقتا ناگزیریم؟


کمی به نظر عجیب و دردناک نیست؟؟

-توضیح زیاده بماند!-

[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
نشسته ام پای تلوزیون و به اوباما نگاه می کنم که پایش را انداخته روی پایش، دهنش را باز می کند و هرچیزی که از دهنش بیرون می آید به ما می گوید. انگار انرژی گرفته باشد، دارد با تمام توانش تحقیرمان می کند. گل گاو زبان هم دیگر جواب نمی دهد! نگاه می کنم و یاد تمام عزت و آبرویی می افتم که در این سی سال با قطره قطره ی خون شهدا جمع کردیم. به نتایج اعتمادسازی و تنش زدایی نگاه می کنم. به خودمان، که نمره ی تاریخمان لب مرز تژدیدی رسیده است! حواسم باید باشد که خیلی بهم برنخورد و خیلی ناراحت نشوم، وگرنه حتما آدم تندرویی هستم و از اعتدال و عقلانیت دور شده ام. نباید از رجزخوانی های اوباما عصبانی شوم. آدم های عصبانی، نامعتدل و متحجر و افراطی اند... حتی نباید شوکه شوم از این که اوباما و کاخ سفید مدعی شده اند که مذاکرات محرمانه ای هم بین ایران و امریکا بوده؛ و در همین توافقنامه ی منتشر شده هم مؤیداتی برای این ادعا وجود دارد... نه! نه! نه! باید مواظب باشم افراطی نشوم و این جشن پیروزی را به کام کسی تلخ نکنم.
جمله های توافقنامه را می خوانم.
متن گزارش کاخ سفید را هم.
یاد گلستان و ترکمانچای می افتم و این که هروقت در کتاب تاریخ می خواندمشان، تمام وجودم خشم و حسرت ِ توأمان می شد! به امتیازاتی که در آن قراردادها به ما داده بودند فکر می کنم:
"به موجب این عهدنامه [گلستان]، ایران حاکمیت روسیه را بر ولایت هایی که تا آن زمان اشغال کرده بود به رسمیت شناخت. به این ترتیب ایالات داغستان و گرجستان و شهرهای باکو، دربند، شیروان، قره باغ، شکّی، گنجه، موقان و قسمت بالای طالش، به روسیه واگذار شد. به علاوه، حق کشتی رانی در دریای خزر، از ایران سلب گردید، در برابر، روسیه نیابت سلطنت عباس میرزا را در ایران به رسمیت شناخت و رساندن او به سلطنت را تعهد کرد."

ذیل این بخش در کتاب تاریخ سوم دبیرستان نوشته:
"این بند که ظاهرا امتیازی برای ایران به حساب می آمد، در واقع به منزله ی نادیده گرفتن استقلال کشور و به رسمیت شناختن دخالت روسیه در امور داخلی آن بود."
به نظرم بد نیست حداقل بخش هایی از کتاب تاریخ را حذف کنند!!

دلم برای عباس میرزا تنگ می شود.
خوش به حال عباس میرزا. آن وقت ها رسانه نبود. تلوزیون و روزنامه های زنجیره ای نبود! بنابراین همه عباس میرزا را -حتی اگر به خاطر کارشکنی ها به هدفش نرسید- یک آدم شجاع می دانستند. یک دلاور وطن دوست. اما حالا روزنامه ها هستند. عباس میرزا آدم افراطی ای به نظر می آید.
.
.
.
هر چند این روزها همراه بچه ها در تکاپوییم بلکه کاری بتوانیم بکنیم. اما هرچه فکر می کنم می بینم چه می شود کرد که رقیب طوری صحنه بازی را چیده که نه راه پس داریم، نه راه پیش. آب ِ رفته به جوب برنمی گردد:
With this first step, we stop and begin to roll back Iran's program and give Iran a sharp choice:  fulfill its commitments and negotiate in good faith to a final deal, or the entire international community will respondwith even more isolation and pressure1



1. بخشی از گزارش ِ عجیب، حیرت انگیز و قابل تأمل کاخ سفید از مذاکرات ژنو که روی سایت کاخ سفید قابل دسترسی است. البته صحت این گزارش توسط سخنگوی وزارت امور خارجه تکذیب شد. اما با توجه به نقاط مبهم ِ موجود در توافقنامه ی منتشر شده (مثل مبلغ بدهی هایی که باید به ایران پس داده شود و...) که در این گزارش کاخ سفید به طور دقیق تبیین شده اند، این سوال پیش می آید که اگر گزارش کاخ سفید صحیح نیست، مطالب صحیح کجاست و چرا منتشر نمی شود؟! در واقع توافقنامه ی منتشر شده، دلالت بر وجود توافقات منتشر نشده ای دارد، که گویا فقط مردم ایران برای شنیدن و دانستنش نامحرم اند!!

[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]

این مطلب برای نشریه "طلیعه" بسیج دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی نوشته شده و تحت عنوان "دانشجوی بصیر و لحظات خطیر" منشر شد اما از آنجا که این روزها به درد همه ما می خورد اینجا گذاشتم. شما با توجه به رشته تان لطفا برای خود بومی سازی کرده و به خود بگیرید!!!

دانشجو بودن به همین راحتی نیست که ما به همین راحتی این ایام را می گذرانیم. بله درسها و امتحانها و تحقیقها و...آسان نیست اما در بین وظایف بسیار ی که یک دانشجو دارد از همه آسان تر ست. توقعی که جامعه از یک دانشجو دارد همان توقعی نیست که از یک بچه دبیرستانی دارد که ما بخواهیم شبیه یک بچه دبیرستانی هر روز صبح بیاییم دانشگاه و درس و نوشتن جزوه و کلاس و نهایتا کتابخانه و سایت و هنوز ساعت از 3 و 4 نگذشته همه برویم خانه! بارها شنیده ایم و شنیده اید که "دانشگاه مبدا تحولات ست."،  "دانشجو باید نسبت به مسائل جامعه حساس بماند." و... .اما به دانشکده مان که نگاه می کنم که کم اند کسانی که حتی اخبار عادی جامعه را پیگیری کنند و می مانم که این دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دقیقا چه تاثیری در جامعه دارد؟!

16 آذر سال 32 كه سه نفر دانشجوی همین دانشگاه تهران به خاك و خون غلتیدند، تقریباً چهار ماه بعد از کودتای 28 مرداد اتفاق افتاده ست. بعد از آن ماجرا خفقان و سركوب عجیبی در ایران به وجود آمد. در همین فضا ناگهان به وسیله‌ى دانشجویان در دانشگاه تهران یك انفجار به وجود مى‌آید. چرا؟ چون نیكسون كه آن وقت معاون رئیس جمهور آمریكا بود، آمد ایران. 

 در روز 16آذر دانشجوها برای اعتراض به ورودکسانی كه عامل كودتاى 28 مرداد بودند، در محیط دانشگاه اعتصاب و تظاهرات میكنند، كه با سركوب مواجه میشوند و سه نفرشان كشته میشوند. گرچه درست روز بعد از واقعه 16 آذر و در جو خفقان و وحشت، نیكسون به دانشگاه تهران آمد و دكترای افتخاری حقوق دریافت كرد  اما حادثه 16 آذر 1332، به عنوان نماد استکبار ستیزی ، مبارزه با استبداد .و عدالت خواهی دانشجویان در تاریخ ایران و به عنوان مبدأ جنبش دانشجویی ایران ثبت شد

از آن به بعد تا 1357 كه پیروزى انقلاب اتفاق افتاد، در همه جا و دوشادوش روحانیت و ، جنبش دانشجوئى هم نقش ایفا می کند. بعد از انقلاب هم دانشگاه از نهاد های بسیار اثرگذار در تحولات جامعه بوده و هست. عید سال ۵۸ یعنی کمتر از دو ماه بعد از انقلاب، به محوریت دانشجویان دانشگاه های تهران، پلیتکنیک، ملی و شریف جهادسازندگی تشکیل شد و دانشجویان برای  سازندگی  و رفع  محرومیت  به  دورترین نقاط كشور رفتند.13آبان58 لانه جاسوسی مریکا به دست دانشجویان تعطیل می شود. در دفاع مقدس هم نقش پر رنگ دانشجویان دیده میشود. بهترین  دانشجویان  ما در هویزه  زیر تانك ها له  شدند تا کارشکنی های بنی صدر نمایان شود.

در تاریخ دانشجویی از این اتفاقات بسیار ست. اتفاقاتی که در راستای رسیدن به آرمان های انقلاب اسلامی بوده ست. گرچه با توجه به موقعیت و مسئله هر زمان دانشجویان اثرگذاری متفاوتی داشته اند. گاهی هم از همین روحیه عدالت طلبی و آرمان گرایی دانشجویان سوء استفاده شده ست. طبیعی ست که نهاد به این مهمی، طمع احزاب و گروهای سیاسی را برای سوء  استفاده از آن بر انگیزد و حاصل آن می شود اتفاقات کوی دانشگاه در تیر78 و ده سال بعد از آن در سال 88 تحصن فتنه گران در مسجد دانشگاه تهران و ناآرامی های این دانشگاه.

از دیگر مصادیق اثرگذاری دانشجویان و حساس بودن نسبت به مسائل مهم جامعه، در بحث تعلیق تاسیسات هسته ای بود. حلقه های انسانی که در آن زمان تشکیل دادند، تحصن جلوی کاخ سعدآباد در سال 82 که صدای اعتراض دانشجویان درباره مذاکرات سعدآباد را به گوش همه رساند. گرچه آن روز دانشجویان در ظاهر قضیه فقط توانسته بودند که مانع خروج تیم مذاکره کننده غربی از در اصلی کاخ سعدآباد شوند اما با این کارشان توانستند به گوش عموم ملت ایران برسانند که مفاد این مذاکرات چیست و چطور حقوق مسلم ایران نادیده گرفته شده ست. بعد ازآن  خواست عمومی برای شکستن تعلیق ها ایجاد شد و دولت به پشتوانه مردم، تعلیق داوطلبانه را شکست تا جلوی زیاده خواهی آمریکا، انگلیس ودیگر ایادی استکبار را بگیرد. حلقه انسانی دانشجویان دور تاسیسات هسته ای فردو در چند هفته پیش  نمونه دیگری ست، که نشان می دهد دانشجویان مسائل مهم را رصد می کنند و در موقع لازم عکس العمل نشان می دهند.

 از 16آذر 32 تا الان جنبش دانشجویی بالا و پایین های زیادی داشته و فرصت برای پرداختن به آن کم ست. در زمان های مختلف دانشجویان نشان دادند که چشم بیدار جامعه هستند اما اگر به دانشکده خودمان نگاهی بیاندازیم، آنچنان اثری از این جملات غرور آفرین نخواهیم دید. سوال من این ست که ما چه نقشی در این تاریخ پر فراز و نشیب جنبش دانشجویی داشته ایم؟

در این چند سال اخیر،  در بحث های بیداری اسلامی، مبارزه با استکبار جهانی، محورهای مقاومت مانند فلسیطن، لبنان، سوریه و ...، عدالتخواهی، مبارزه با فساد اقتصادی، گرایش های انحرافی و ... دانشجویان دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی چه نقشی ایفا کرده اند؟ باشد شما بفرمایید این ها بحث های سیاسی ست و شما اطلاعی ندارید و علاقه ای هم ندارید. که البته من مخالف این استدلالم اما اگر هم بپذیریم؛  از شما می پرسم که بحثی مثل سبک زندگی، اسلامی و بومی سازی علوم انسانی، سند تحول بنیادین آموزش و پرورش، مشکلات عدیده فرهنگی و تربیتی در جامعه در حوزه تخصصی ما نیست؟ طرح 6-3-3 عجولانه در مدارس اجرا می شود بدون آنکه زیرساختهایش آماده باشد اما صدایی از دانشکده ما بلند نمی شود! همایش تحول در علوم انسانی برگزار می شود اما کسی حرفی نمی زند! از این مصادیق زیاد ست و دانشکده مان در خواب خرگوشی! این روزها که روز دانشجوست بهترین زمان ست که خودمان را نقد کنیم تا بلکه به خود بیاییم و به نقشی که باید داشته باشیم و نداریم فکر کنیم. تا کی می خواهیم بنشینیم و از اثرگذاری جنبش دانشجویی بگوییم و خودمان فقط نظاره گر صحنه باشیم. باید کاری کرد. باید برای آنچه وظیفه دانشجویان این دانشکده ست و کس دیگری غیر از ما انجامش نخواهد داد، فکر کنیم، برنامه ریزی کنیم و آن وقت سرمان را بالا بگیریم و بهم بگوییم دانشجو، روزت مبارک!

 

 

 

 


[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ ف. پوررجبیان ] [ نظرات ]
مراقب امتحان بودیم. در دو کلاس، به فاصله چند ده متر!

او:
ی نکته ای،
من هر وخت مراقب امتحان میشم، بعد میبینم که از این بالا کوچکترین حرکت این ممتحن ها چقد معلومه، همش یاد ستارالعیوبی ه خدا می افتم..
به قول پشت کامیونه: عجب صبری خدا دارد!

من:
چقدر عارفانه ب مسائل نگا میکنی!
من نهایتا یاد تقلبای دوران دبیرستان خودم میفتم!*

او:
دفه اولی ک مراقب شدم، رسمن گریه م گرفته بود!
بعله ببین چه دوستایی داری! بعدن ک اشتباهی شهید شدم، بیا تو یادواره م این خاطره رو تعریف کن!!

من:
 حتما...


* شایان ذکره که حقیر سراپا تقصیر جاهل بودم اون وقتا! وقتی فهمیدم تقلب حرامه، توبه کردم و دیگه م هیچ وقت تکرار نکردم! 
 ولی انصافا به روش هایی تقلب می کردیم که عقل جن هم بهش نمی رسیدها...!

برچسب ها: sms،
[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 12:18 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
اگر دینمان را نشناسیم یک جایی زمین می خوریم. بد هم زمین می خوریم. اگر نرویم دنبال شناختن دینمان و به همین حدِ کم و ناچیز مشهورات بسنده کنیم، تاوانش را می دهیم. یک جایی، یک روزی، یک وقتی که فکرش را نمی کنیم. بعد یادمان باشد که حق نداریم یقه ی خدا را بگیریم و شکایت کنیم. حق نداریم انتخاب غلطمان را و عواقب بدش را گردن خدا بیندازیم...
عاقبت دین نشناسی دو حالت دارد:
حالت خوبش این است که بایستیم و تاوان بدهیم و بعد چیزهایی را که در موقع راحت و آرامش دنبال شناختن و یادگرفتنش نرفته بودیم، پیچیده در سختی ها و تلخی ها بشناسیم و یاد بگیریم...
حالت بدش هم... حالت بدش هم می شود خوارج، که پیشانی هایشان از عبادت پینه بسته بود. می شود شمر، که جانباز صفین بود. می شود عمر سعد، که پسر فاتح قادسیه بود و سربازانش را برای جنگ با حسین بن علی علیهما سلام، به بهشت بشارت داد. این ها همه دین دارانِ دین نشناس بودند.
نمی خواستم روضه بخوانم ولی عمیقا حس می کنم که این وضع اصلا از ما دور نیست. از ما که از دینمان ( یعنی دو میراث پیامبر ص) چیزی به جز مشهورات نمی دانیم!


* سوره مبارکه عنکبوت، آیه 2

[ جمعه 24 آبان 1392 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
این روزها که ما برای امام شهیدمان بر سر و سینه می زنیم،امامی که صدای هیهات من الذله اش در سراسر تاریخ جاری ست،
رئیس انرژی اتمی مان توافق نامه ای امضا می کند که خلاصه ش این ست:
ما به طور داوطلبانه در راستای اعتمادسازی، هر چی اطلاعات هست به سازمان انرژی اتمی  میدهیم آن ها هم قول می دهند اطلاعات را محرمانه نگه دارند!!!!

تا آنجا که من میدانم
محرمانه بودن این اطلاعات برای هر کشور طبق قوانین بین المللی پذیرفته شده ست اما جمهوری اسلامی ایران در حالی اجازه بازرسی از سایت‌های كشورمان را به آژانس داده كه براساس تعهدات بین المللی هیچ وظیفه ای در این باره نداشته است .ایران تا الان کاملا در چارچوب معاهده منع گسترش سلاح های هسته‌ای عمل کرده و هیچ گونه فعالیتی خلاف معاهدات انجام نشده و نخواهد شد. آقای صالحی اعلام کرده این توافق نامه را برای نشان دادن حسن نیت و اعتماد سازی به طور داوطلبانه پذیرفته است!
و من نمی فهمم وقتی ما کاری نکردیم برای چه باید اعتماد سازی کنیم آن هم در این حد!
فکر کنید که اطلاعاتی در این اوضاع محرمانه بماند!
آخر آنها اگر بلد بودند که مکالمات شخصی خودشان را محرمانه نگه می داشتند!
تو اگر طبیب بودی / سر خود دوا نمودی

نمی دانم واقعا یادشان رفته که اسم دانشمندان و فعالین هسته ای ما از همین گزارش ها لو رفت؟!
نمی دانم وقتی ما این راه را یک بار رفته ایم و آخرش شدیم محور شرارت، دوباره رفتنش چه سود دارد؟!
نمی دانم معنی هیهات من الذله چیست؟!
نمیدانم ...

اگر متن کامل این بیانیه را می خواهید روی ادامه مطلب کلیک کنید





ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ ف. پوررجبیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب