تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ

پیرزن افتاده بود روی تخت. جایی میان زندگی و مرگ. بگذار روشن تر بگویم؛ در یک حرکت تدریجی به سوی مرگ... مدام به خدا و قرآن قسم می خورد که کمکش کنند. و اطرافیانِ عاجز تر از خودش، آرامبخش می دادند تا صدای ناله ها و قسم خوردن هایش آرام تر شود. هرچند قطع نمی شد...

آن جا جایی میان زندگی و مرگ بود، گویی که بدنش، پیش از به خاک سپرده شدن شروع به تجزیه کرده بود. و جسمش پیش از قطع حیات، داشت کاملا از کار می افتاد.

طاقت نداشتم انقدر بی پرده مرگ را ببینم. نمی توانستم زیاد آن جا بمانم. چون ذهنم شروع می کرد به تحلیل کردن، شروع می کرد به فکر کردن. و من طاقتش را نداشتم... گاهی آن قدر از مرگ دوریم و در روزمره گی هایمان غرق، که لازم می شود برای یاد کردن مرگ، موقعیتی ایجاد کنیم و خودمان را واردار به تفکر و تأثر کنیم. اما آن جا، گویی مرگ متجسد شده بود. گویی یک ترکیبب اتحادی وجود داشت، از مرگ و آخرین تقلاهای یک جسم...! صداهای توی مغزم رهایم نمی کرد. اگر بیشتر می ماندم، زیر بار هجومشان له می شدم. صداها... فریادها رهایم نمی کردند و هم زمان باید لبخند می زدم و خوش و بش می کردم. برای این که آن اطرافیانِ پرستار، بتوانند تحمل کنند. صداها هر لحظه بلند تر و نزدیک تر می شدند:

پایان تو چگونه خواهد بود؟ حالا که روی دو پای خودت ایستاده ای و به همه ی داشته هایت فخر می کنی و به همه ی دلخوشی هایت سرمستی.... هیچ تصور می کنی چنین عجزی را...؟

هیچ گمان می کنی که زمانی همه ی این ها که در سر می پرورانی دود شوند، حتی کلمه ای از آن ها به خاطرت نیایند؟ همه ی آن چه به آن ها دلخوشی، به آن ها زنده ای، به آن ها روزگار می گذرانی، همه ی نسبت هایت با عالم، گسسته شوند؟ همه چیز قطع شود؟

جناب هایدگر! بیا و جواب بده! بیا آن لحظه ای را پدیدارشناسی کن که تمام رشته های نسبت من با جهانم گسسته می شود.

به هرچیزی که نگاه می کردم، فریادی می شد توی سرم:

عزیزی که آن جا بود و فکر از دست دادنش. و بدتر از آن، فکر رنج و شکنجه ی دائمی که داشت می کشید.

رنج و شکنجه اطرافیانش

ناگزیری این درد و رنج، که از خودش زجرآور تر بود...

امتحانشان، امتحانمان

خودم و عاقبتم...



پ.ن. یک بار یک خانم پیر عاقلی بهم گفت: گاهی درباره حکمت مقدرات خدا اصلا نباید فکر کرد. فقط باید دهان را بست و سکوت کرد...

 


[ شنبه 25 مرداد 1393 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب