تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ

در کتاب عارف کامل ماجرایی از زندگی آیت الله میرزا محمدعلی شاه آبادی - رحمت خدا بر ایشان - نقل شده است:
 
در نزدیكی منزل ایشان در خیابان امیركبیر، دكتری بود به نام ایوب كه برای دخترانش معلم موسیقی آورده بود و صدای موسیقی بلند بود، به گونه‌ای كه از صدای آن همسایه‌ها ناراحت بودند. ایشان برای دكتر پیغام فرستاد و از او خواست كه از این كار دست بردارد، اما دكتر جواب داده بود كه من این كار را ترك نمی‌كنم و شما هر اقدامی كه می‌خواهید بكنید. 

مرحوم شاه آبادی تا روز جمعه صبر كردند و آن‌گاه در جلسه روز جمعه كه در مسجد شاه سابق تشكیل شده بود، به مردم گفتند خوب است از این به بعد هر كس از این خیابان عبور می‌كند چون به مطب دكتر رسید، داخل مطب شده و سلام كند و آن‌گاه با خوشرویی از او بخواهد كه آن عمل خلاف را ترك كند.

از آن پس هر كس از جلوی مطب عبور می كرد برای انجام وظیفه شرعی خود، داخل مطب می‌شد و سلام كرده و موضوع را با زبان خوش در میان می‌گذاشت و خارج می‌شد. چند روز به این منوال گذشت و دكتر هر روز با صدها مراجعه كننده مواجه می‌شد كه همگی یك مطلب را به او تذكر می‌دادند. وی دید اگر بخواهد به لجاجت خود ادامه دهد نه تنها باید مطب خود را تعطیل كند بلكه مجبور است از آن خیابان هم كوچ كند. از این رو دست از ایجاد مزاحمت برداشته، جلسه آموزش موسیقی دخترانش را تعطیل كرد.

آیت الله شاه آبادی در یكی از روزها كه به طرف مسجد می‌رفت دكتر ایوب را دید كه به طرف او می‌آید، وقتی دكتر نزدیك شد، از شدت خنده نمی‌توانست سلام كند و بالاخره پس از احوالپرسی گفت: «آقای شاه‌آبادی با قدرت ملت كار را تمام كردی و من گمان می‌كردم شما به مراجع قانونی و محاكم قضایی مراجعه می‌كنید كه من به سادگی می‌توانستم جواب آن‌ها را بدهم و هرگز درباره این روش مردمی نیاندیشیده بودم.»

منبع:
snn.ir

برچسب ها: بازنشر،
[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب