تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ
اردوی مشهد امسال سازمان، تجربه ی جالبی بود در نوع خودش. اردویی که ما رفتیم مخصوص مسئولین (خواهران) سراسر کشور بود و ما جزء کادر آموزشی بودیم؛ در واقع ارائه دهندگان کارگاه های مختلف تشکیلاتی! راجع به اصل برگزاری اردو و نحوه ی مدیریت آن بحث نمی کنم که جای بحث زیاد دارد و این جا گفتنش هم فایده ای ندارد شاید.

اما یکی از معدود نکات بسیار جالب این اردو، آشنا شدن با فضاهای فکری / فرهنگی / تشکیلاتی  و ... سایر دوستان از شهرستان های مختلف بود.
مثلا وقتی که در حال ارائه ی یک بحث علمی-تشکیلاتی، یکی از بچه ها شروع می کند از مشکل خودکشی فراگیر در دانشگاه و شهرشان بحث می کند، تو خشکت می زند که تا به حال هیچ وقت فکر نکرده بودی که تشکیلات باید برای این قضیه هم فکر کند!!
یا وقتی داری درباره ی بحث جذب نیرو حرف می زنی، یکی دیگر می گوید که در شهرشان (لنده از استان کهکیلویه و بویر احمد) غیر چادری وجود ندارد! و همه خودجوش اول سال می آیند و مثل بچه ی آدم عضو بسیج می شوند، تو باز هم خشکت می زند و سریع بحث جذب را تبدیل می کنی به بحث ارتقاء نیرو!
یا وقتی می شنوی که بچه های بسیج در یک شهری برای خرید کتاب های شهید مطهری (ره) پول ندارند، دوست داری دو دستی بزنی توی سر خودت و عذاب وجدان می گیری به خاطر تمام فرصت های برتری که داری و خوب استفاده نمی کنی ازشان!
یا وقتی یکی دو ساعت با مسئول بسیج دانشگاهی کوچک در شهری کوچک حرف می زنی و انصافا می بینی که از نظر پختگی تشکیلاتی و بنیه ی معرفتی و آرمان های بزرگ و انقلابی هیچ چیزی از بچه های دانشگاه های بزرگ تهران کم ندارد، باز هم شرمنده می شوی خیلی!
یا از آن طرف قضیه، وقتی می شنوی که چند تا "مسئول بسیج" نشسته اند دور هم و دارند از زمان شاه تعریف می کنند! که شاه هم آدم خوبی بود و حتی خودش مشهد هم آمده بود...! حیرت می کنی... و فکر می کنی بهتر بود دست اندرکاران ماجرا به جای این که فرق راست سنتی را با جریان 3 تیر توضیح دهند، ضرورت انقلاب اسلامی را بگویند!
یا...
تمام این ها، آدم را از تجربه های تنگ و کوچک زندگی خودش بیرون می آورد و با دنیاهای جدیدی آشنا می کند. یادت می آید که عالم در تو و اطرافیانت خلاصه نشده! و چه قدر تذکر مداوم این نکته مفید است...!

اما بین همه ی این نکاتی که راجع به تفاوت های بچه ها، تشکیلات و دانشگاه هایشان شگفت زده ام می کرد، یک موضوع برایم واقعا دردناک بود؛ آن هم گلایه های عجیب و غریبی بود که خیلی از بچه ها از رؤسای دانشگاه هایشان می کردند. چیزهایی که در ذهن ما هم نمی گنجید. از فساد مالی و اخلاقی و... بگیر تا بی کفایتی مدیریتی و علمی و کارشکنی های عجیب و غریب سیاسی و...! متاسفانه خیلی از این موارد هم متعلق به رؤسای دانشگاه های آزاد بود. البته دانشگاه های سراسری و پیام نور و... هم بی نصیب نبودند.

داشتم فکر می کردم که بنده خدا آقای فرهاد رهبر از دست بچه های دانشگاه تهران و علی الخصوص بچه های بسیجش، نمی تواند یک گروه عربی را با دل خوش از دانشکده ادبیات بردارد، ببرد دانشکده زبان! بچه ها فضای رسانه ای ایجاد می کنند، نامه می نویسند به وزیر و وکیل مملکت و خلاصه پشیمان می کنند این بنده خدا را! اما گوشه و کنار همین مملکت چه فجایع اخلاقی که توسط رئیس دانشگاه یا حداقل با حمایت او انجام نمی شود و صدای بچه های بسیج هم به هیچ جا نمی رسد. اصلا کسی خبردار هم نمی شود. امکان استفاده از فضاهای رسانه ای برای بچه های شهرستان کم تر است و آقایان هم پشتشان گرم است بالاخره!! واقعا دردناک بود... نهایتا بهترین نتیجه ی اخلاقی که می توانستم به آن برسم این بود که برگشتم تهران به بچه ها بگویم دست از سر فرهاد رهبر بردارند. با این اوضاع باید آقای رهبر را روی سرمان حلوا حلوا کنیم!

بعد فکر کن که ما با این وضع اسفناک، از دانشگاه هایمان انتظار تولید علم و تحول در علوم انسانی و ... را هم داریم! واقعا یاد آن مقاله ی دکتر زیبا کلام می افتم که دو - سه سال پیش برایم فرستاده بودند: "چرا سال ها بعد از مطرح شدن ضرورت جنبش نرم افزاری، هیچ اتفاق جدی ای در این زمینه رخ نداده و چرا تا سال ها بعد هم رخ نخواهد داد؟!"
بگذریم که این قصه سر دراز دارد...

 پانوشت: واضح است که مقصود چند بند پایانی، دفاع از رئیس دانشگاه تهران نبود! که نقدهای ما به ایشان رسیده و می رسد انشاءلله...! مقصود، بیان اوضاع بسیار وخیم دانشگاه های دیگر در گوشه و کنار مملکت اسلامی بود که دانشجویانش به اندازه ی بچه های دانشگاه تهران از مزیت دسترسی به رسانه ها برخوردار نیستند!


[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب