تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ

"با ما بیا" نام برنامه کودکی ست که هر روز از شبکه 2 بخش می شود. مجری های برنامه زن و شوهری به نام "خاله رویا" و "عمو مهربان" هستند. آیتم هایشان کاملا مشابه مجله های زرد است و هر چه از سخیف بودن این برنامه بگویم کم است! اما چون عکس ها و نقاشی های بچه ها را نشان می دهد و در بین برنامه هم کارتون های قدیمی مثل پت و مت و جیم بو و... ، آنچنان کم مخاطب هم نیست.


این برنامه آیتمی دارد که در آن، مجموعه عکس هایی پخش می شود  و در حین پخش عکس، "عمو مهربان" با این عکس ها، یک داستان تخیلی می سازد و تعریف می کند. از همین عکس هایی که گاها به اسم "جالب و دیدنی" ایمیل می شود. چندتایی از این عکس ها را در سایتشان گذاشته اند.

امروز  داستان درباره این عکس بود:




خلاصه داستان رو عرض می کنم خدمتتون: (توجه داشته باشید که همه صحنه های داستان از روی عکس هایی که نمایش داده می شد، توسط عمو مهربان روایت می شد)

یه روز یه بچه گربه بود که خیلی تنها بود و غیر از سایه خودش با هیچ کس دوست نبود! از تنهایی نمی دونست چه کار کنه که  رفت تو باغ و با یه بچه اردکه دوست شد. (گرچه مستقیم اشاره نمی شد اما از در حین تعریف داستان این به ذهن می رسید که گربه گویا پسر بوده و اردک دختر.)

اون ها همدیگر رو خیلی دوست داشتند و می خواستند با هم دوست باشند. 

اما یکهو یه گربه ی کنجکاوی، این ها رو تو باغ دید و از تعجب جیغ کشید! آخه اصلا رسم(!) نبود که یه گربه و یه اردک با هم دوست باشند!

گربه کنجکاوه رفت و به بقیه گربه ها هم گفت و اون ها هم خیلی متعجب شدند و سر تکون دادند و به بقیه گفتند که دیدی اون گربهه که بچه ی گربه پشمالو(گربه پشمالو نام مادر گربه مذکور بوده!) چه کار کرده؟! با یه اردک دوست شده! این جا عمو مهربان توضیح داد که آخه اون ها می گفتند که برای گربه ها زشته بوده با اردک ها دوست شن و البته اردک ها هم این کار رو بد می دونستند! و داریم که کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند هم جنس با هم جنس پرواز!

گربه کنجکاوه رفت پیش پدر و مادر گربهه و به اونها خبر داد و اونها هم کلی شوکه شدن!

و از اون طرف هم یکی رفت به مامان و بابای اردکه خبر داد. اردک ها هم چون اصلا رسم(!) نداشتند که یه همچین اتفاقی بیافته خیلی ناراحت شدند.

مامان گربه و مامان اردک نشستند با هم حرف بزنند که چه کار کنیم؟!

اول قرار شد با بچه ها شون حرف بزنند.

مامان گربه رفت با بچه ش حرف زد و گفت چرا این کار رو کردی و گربه گفت من دوستی ندارم و می خوام با اردک دوست باشم و ... مامان گربه هم گفت گربه تا وقتی که بچه ست، دوستش مامانشه و بعد خواهر و برادرهاش و بعد هم ازدواج می کنه و دوستش همسرشه! تو نباید با یه اردک دوست باشی!

اما هرچی مامان هاشون باهاشون حرف زدند فایده نداشت و اون ها همه ش با هم می رفتند باغ.

تصمیم بر این شد که بقیه دوست های گربه و اردک با اون ها حرف نزنند تا اون ها مجبور شن دیگه با هم دوست نباشن (و البته این رو با عکس کلی توضیح داد)

ولی بازم جواب نداد.

مامان اردکه تصمیم گرفت در خونه رو به روی بچه ش ببنده و نذاره بره بیرون. و هرچی هم گربه می اومد دم در خونه اردکه، مامان اردک نمی ذاشت بره دم در. بعد هم دو تا از اردک ها، گربه رو از باغ بیرون کردند. مامان گربهه هم گربه رو تو خونه زندانی کرد تا بیرون نره. گربه اولش منتظر موند اما بعد نشست فکر کرد که چه کار کنه؟ چون می خواست با اردکه دوست باشه! بعد تصمیم گرفت از خونه فرار کنه(!!!) ولی هر چه تلاش کرد نتونست.

از اون به بعد گربه و اردک تو خونه هاشون بودند اما بهم فکر می کردند و بعد از مدتی از دوری هم غم باد گرفتند! (عکس اردک و گربه ای که چاقه و انگار باد کرده)

مامان ها هر چه تلاش کردند که این ها از افسردگی(!) دربیان نشد (عکس های مختلف که لب پنجره اند و اردکه دیگه از افسردگی نمی تونه حتی شنا کنه و ....) ! در نهایت یک روز مامان ها نشستند و با هم حرف زدند و به این نتیجه رسیدند که کارهای ما فایده نداره و این ها همدیگر رو دوست دارند(!) و به هم گفتند که این ها که فعلا بچه هستند و اتفاقی نمی افته(!) اگر با هم دوست باشند. حالا هم جنس با همجنس نکند پرواز!! و قرار شد مامان اردک، بقیه اردک ها رو تو باغ جمع کنه و در این باره باهاشون مشورت کنه؛ و مامان گربه هم،بقیه گربه ها رو تو اسکله جمع کرد و مطلب رو براشون توضیح داد. اولش گربه ها فکر کردند و بعد یکی آروم گفت منم قبلا فلان حیوون رو دوست داشتم. یکی دیگه هم گفت یه حیوون دیگه رو دوست داشته، اما روش نمی شده بگه(!) و.....! و بعد عمو مهربان(!!!!) جمع بندی کرد که دیگه از اون به بعد این رسم برداشته شد و همه می تونستند با هم دوست باشند(!)

و بعد بیشتر از ده تا عکس نشان داده شد از اظهار محبت حیوانات مختلف به هم که از آن به بعد با هم دوست شده بودند. در عکس ها دیگر حیوان ها بچه نبودند البته! مثل آقا خروسه و گربه.


با برادرم این برنامه را به طور اتفاقی دیدیم و بعد در شوک بودیم!

هر چه خواستیم گمان خوب ببریم و یک دلیل خوب یا نکته اخلاقی پیدا کنیم که چرا "عمو مهربان" این داستان را برای کودکان تعریف می کند، هنوز هم نتوانستیم به نتیجه ای برسیم! من سعی کردم خلاصه داستان رو بگویم و برای آنکه طولانی نشود به توضیح عکس ها و برخی جزئیات داستان نپرداختم. ولی همین قدر کفایت می کند برای فهمیدن مبتذل بودن آن!

شاید باورتان نشود اما همه کلمات عینا همان بود که "عمو مهربان" به کار برد و حقیر لفظ جدیدی به داستان اضافه نکردم.

اگر این داستان فیلمی بود برای بزرگسالان و یا سریالی در تلویزیون، مجوز نمی گرفت؛ و اگر خدای نکرده فیلم و سریالی به مضمون دوست دختر و دوست پسر یا به طور کلی انجام امری خلاف عرف جامعه یا شرع با یک همچین نتایجی اشاره می کرد، جنجال ها به پا می شد. ولی متوجه نمی شوم چرا نظارتی بر روی برنامه های کودک نیست و به همین راحتی و با عکس های خیلی قشنگ، این داستان در یک برنامه کودک روایت می شود و خیلی جدی "عمو مهربان" برای نسل آینده ما اینچنین نسخه ای تجویز می کند! و انگار نه انگار! 

فکر میکنم در این چند سال اخیر متفکران و فعالان فرهنگی و سیاسی ما، آنقدر حواسشان به مسائل کلان بوده که یادشان(/مان) رفته چه اتفاقی دارد برای کودکان مان می افتد!

غافل شدیم از تربیت کودکانمان و کتاب ها و سی دی ها و برنامه هایی که هر روز می بینند! هنوز تلویزون ما نتوانسته بفهمد چه نکاتی در تربیت کودک مهم است. فقط بلدیم شبکه پویا تاسیس کنیم که هر روز بیشتر از دیروز، رقص و آواز یاد بچه ها بدهیم و انواع فیلم های وارداتی و کارتون های بی محتوا و با حاشیه های نامناسب با مذهب و فرهنگ مان به خوردشان بدهیم! و بچه هایمان بشوند نسل جیغ و دست و هورا! چه خوب ایرج طهماسب در کلاه قرمزی بچه های این روزگار را در عروسک "بچه همسایه" نشانمان داد...

البته این داستانی که "عمو مهربان " تعریف کرد، فرای همه این ها بود! این بار اصلا هم بی محتوا نبود!

بماند اتفاقاتی که در مهد کودک ها می افتد. و گویا مستند "بحران خاموش"، با همین محتوا، در دست تهیه است. توصیه می کنم فعلا تیزرهای تبلیغاتی ش (1 و 2) رو   نگاه کنید!

 

 

پ.ن. یکی از دوستان پیشنهاد داد حتما زنگ بزنید 162 و اعتراض کنید.


[ سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ ف. پوررجبیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب