تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ

روز آخر  ماه شعبان بود. توی BRT بودم، یک خانم جوانی داشت با عصبانیت و ناراحتی با تلفنش حرف می زد. انقدر بلند که فکر کنم تا ته قسمت مردونه هم صداش به وضوح می رسید. داشت داد می زد. محتوای حرفش خیلی برام دردناک بود و من رو به فکر فرو برد. البته موضوعی بود که بارها و بارها بهش فکر کرده بودم...

این خانم جوان که ظاهر موجهی هم نداشت (از لحاظ پوشش و حجاب) داشت با یک خانم دیگه ای حرف می زد و شاکی بود که چرا به شوهر من sms های عاشقانه می دی و چرا دست از سرش بر نمی داری؟ چرا هی بهش ابراز محبت می کنی و اینا...! می گفت: من عید ازش قول گرفته بودم که دیگه با هیچ کسی نباشه. دارم می رم خونه مادرش که حلقه و همه چی رو پس بدم. (گویا تازه عقد کرده بودن!) ... خلاصه یه عالمه از این حرف ها زد و تا می تونست بد و بیراه گفت به خانم پشت تلفن. گویا با اون آقا چند سال دوست بودن و مدتی بوده که عقد کرده بودن. یه تیکه ی بحث واقعا خیلی جالب بود. خانم برگشت در جواب حرفی که اون یکی خانم تو تلفن بهش گفته بود گفت: "بی کلاس چیه؟ یه بار دو بار که نیست. ده باره داره این کارا رو می کنه. من عید ازش قول گرفته بودم." انگار که اون خانم پشت تلفن گفته باشه، حالا چیزی نشده که! چرا انقد بی کلاس بازی (= امل بازی) در می آری؟

برای من تناقض حال این آدم ها خیلی عجیبه! از یک طرف می خوان وانمود کنن که خیلی روشنفکرن و امل نیستن و از یک طرف دیگه نمی تونن با اون نیروی درون خودشون (حالا چه فطرت باشه، چه آداب و رسوم و سنت و هنجارهای درونی شده) مقابله کنن. اون نیروی درونی نمی ذاره ژست روشنفکریشون دووم پیدا کنه. یک جایی به مشکل می خورن. مشکل های بد. مشکل های عجیب که بنیان زندگیشون رو نابود می کنه. احساس می کنم که بعضی ها دوست دارن واقعیت رو قبول نکنند و سرشون رو مثل کبک توی برف کنن. ولی همین طور که دارن توی زندگیشون میرن جلو، یک هو واقعیت مثل یک دیوار بزرگ و قطور جلوشون سبز می شه، و با صورت می رن توش! واقعیت! چیزی که آدم ها اگر نخوان ادب بشن، ادبشون می کنه. دلم می خواست بتونم با اون خانم حرف بزنم و بگم که عزیز من، کاری که تو انجام دادی و راهی که رفتی، نتیجه ای جز این براش متصور نبوده. یعنی از لحاظ منطقی خیلی محتمل بوده که چنین مشکلی یا مشکلی شبیه به این برات پیش بیاد. وقتی که اون مرد بدون هیچ قید و بندی، و بدون پایبندی به هیچ قاعده و قانونی با تو دوست شده، چه چیزی جلوش رو می گیره که با کس دیگه ای دوست نشه؟ چرا انتظار داری که این کار رو نکنه؟ اون بر اساس همون قاعده ای که تا حالا رفتار کرده، از این به بعد هم رفتار خواهد کرد. اگر در برابر اخلاق یا دین یا خدا یا هر چیز دیگه ای پایبند بود، از همون اول با تو دوست نمی شد عزیز من! چرا انقدر تعجب کردی از کارش؟

به نظر من این از دو دو تا، چهار تا هم بدیهی تره! نمی دونم چرا ما آدم ها نمی خوایم یا نمی تونیم لوازم منطقی کارهامون رو بپذیریم؟ (البته تقریبا همه ما این کار رو می کنیم. حالا هرکسی به یک نسبتی!)

در ادامه دیالوگ خیالیم با اون خانم این رو هم اضافه می کنم: من به یک چیز خیلی قائلم. کسی که از خدا نترسه، از هیچ چیز نمی ترسه! کسی که در برابر خدا مسئول نباشه، در برابر هیچ چیز مسئول نیست! انجام هرکاری و رفتن به هر راهی براش محتمله! اگر هم شنا نمی کنه، چون آب ندیده!

خانم هم چنان داشت حرف می زد. اذان گفت، یعنی شب اول ماه رمضان شده بود! خیلی دلم گرفته بود. نگاه کردم به آسمان دم غروب و گریه م گرفت. 




اصولا دوستی با جنس مخالف از دو حالت خارج نیست :

یا با فرض وفاداری و دوام شکل می گیره که در بسیاری از موارد این فرض فقط در ذهن یکی از طرفین هست و بنابراین دیر یا زود در رابطه شون به مشکل برمی خورن. حتی اگر این فرض در ذهن هر دو طرف هم باشه، در اغلب مواقع به خاطر نوع شکل گیری این دوستی ها و همین طور توقع و تصوری که این آدم ها از رابطه مشترکشون دارن، تحقق وفاداری و دوام اصولا امکان وقوعی نداره!

یا برای سرگرمی و با علم به با دوام نبودن شکل می گیره و متأسفانه این شکل اخیر داره روز به روز بیشتر هم می شه. حداقل قبلا آدم ها انقدر مرام و وجدان داشتن که وانمود می کردن که همه چیز براشون جدیه. اما الآن در این روزگار هچل هفت با چاشنی پست مدرنیسم، این چیزها به افسانه ها پیوسته. تمام چیزی که داره توی روح و روان بچه ها و نوجوون ها فرو می شه و صبح تا شب با هزاران راه تبلیغش می کنند، نسبی بودن همه چیزه! و از جمله همین دوستی و عشق و...! این رو به دلیل ارتباط نسبتا زیادی که با انواع و اقسام نوجوون ها دارم، به عینه می بینم. اوضاع هر روز بی ریخت تر از دیروز می شه، و من نمی دونم این نسل ِ این شکلی، چه می خواد بشه در آینده؟! من دلم برای تک تک این آدم ها می سوزه! برای تک تک شون! برای بچه تر هاشون، بیشتر!



 

پانوشت 1: به قول زرویی نصرآباد :

درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست 
دلی که مثل کاروانسرا نیست  
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین» !
بلا به دور از این دلای عاشق 
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ !
گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه 
هزار خانمند توی این لیست 
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست !
گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود 
نامه مجنون به حضور لیلی 
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی !
شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد 
زلفای رودابه دیگه بلند نیست 
پله که هس، نیازی به کمند نیست  
تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا !
تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت 
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر 

پانوشت 2: یادمون نره توی ماه رمضان برای این آدم ها هم دعا کنیم. به خصوص برای بچه تر ها که مزرعه وجودشون داره بذرپاشی می شه! درد روح از درد جسم بدتره... اسارت روح از اسارت تن بدتره... گرسنگی روح از گرسنگی جسم بدتره...

پانوشت3: عنوان مطلب، آیه 30 سوره مبارکه شوری ست.


[ سه شنبه 25 تیر 1392 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب