تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ
دوشنبه از برادرم شنیدم خبر را!
باور نکردم... تا در برنامه نود دیدم و از خبرگزاری ها خواندم:

مرگ نوجوان استقلالی به خاطر خداحافظی فرهاد مجیدی!!!

خلاصه خبر به نقل از خبرگزاری مهر این ست:

"احمد، وقتی تماشاگر بازی استقلال  و مس بود، با صحنه خداحافظی مجیدی مواجه شد. اتفاقی که نمی‌تواند باور کند، بر سرش می‌زند، گریه می‌کند. تا دو روز لب  به غذا نمی‌زند. غصه می‌خورد، اشک می‌ریزد و حرفی هم نمی‌زند تا اینکه در نهایت دچار سکته قلبی می‌شود. خانواده،  او را به بیمارستان بوعلی می‌برند. احمد در بخش CCU بیمارستان بوعلی بستری می‌شود.

در حالیکه نیمه بیهوش است از او می‌پرسند، می‌خواهی با فرهاد مجیدی تماس بگیریم تا با او حرف بزنی و احمد دستی به نشانه بله تکان می‌دهد. ساعاتی بعد این احمد است که دیگر روی زمین حضور ندارد؛ پرواز می‌کند به آسمانی که آبی است. باورش تلخ است، باورش سخت است که هوادار معلول استقلال طاقت خداحافظی مجیدی را ندارد و آنقدر غصه می‌خورد که به یک باره دچار سکته می‌شود."



به قول برادرم از این اتفاقات در دنیای فوتبال کم نیست اما مسئله من چیز دیگر ست!
من توقع ندارم در جمهوری اسلامی ایران چنین پدیده ی فرهنگی ای را...
انقلاب اسلامی در ذات یک انقلاب فرهنگی ست و مدعی ست برای رساندن انسان به جایگاه اصلی ش که خلیفه اللهی ست، قیام کرده ست و نظام حکومتی تشکیل داده ست. انسانی که ارزشش آن قدر بالاست که غیر از قرب الهی برای او کم ست.
بعد از 30 سال انقلاب، اینکه یک همچین مسئله ی ساده ای برای یک بچه شیعه زیست کرده در این نظام، آنچنان مهم شود که اعتصاب غذا کند و در نهایت منجر به فوت شود، افتضاح ست...
این جز به این معنی ست که فرهاد مجیدی برای این بچه از امام هایش و به خصوص امام زمانش خیلی مهم تر بوده.... ؟ فرهاد مجیدی از همه آرمان هایی که برای آن انقلاب کردیم برای او مهم تر بوده؟ از همه آن چیز هایی که در همین 20 سال پیش نوجوانان هم سن او به خاطرش برای شهادت مسابقه می داند؟ که توانسته دوری امام زمانش را تحمل کند ولی دور مجیدی را نه...؟!
خاله ش می گوید احمد در این دو روز خیلی غصه‌ خداحافظی مجیدی را خورد. به سر و صورتش می‌زد و می‌گفت برایم سخت است که دیگر بازی‌های مجیدی را نبینم.

البته بسیار دیده ایم که همین اسطوره های پفکی وقتی دچار فساد اخلاقی می شوند  چه تاثیری بر روی مخاطبانشان دارند اما این بار این نوجوان تا مرگ رفت! راهی که برگشت ناپذیر ست!

این یعنی مجموعه دستگاه های فرهنگی ما، چه رسانه ها، چه خانواده و چه مدرسه، از یک فوتبالیست برای نوجوانان ما یک محبوب تمام عیار ساخته اند.
یا بهتر بگویم آنقدر نتوانستند برایش امام و الگوی واقعی را معرفی کنند و در مسیر عبودیت قرارش دهند که خودش فرهاد مجیدی را برای خودش به عنوان امام و محبوبش انتخاب کرد...

کسی که طعم عشق به حیسن را چشیده باشد به کمتر از راضی نمی شود...
من باور نمی کنم که راضی شود!
...
و این یعنی ما شیرینی حب حسین را، حب منتقم و پسر حسین را به نوجونان مان نچشانده ایم....
این یعنی ما هنوز کاری نکرده ایم...



[ پنجشنبه 16 آبان 1392 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ ف. پوررجبیان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب