تبلیغات
رویش

رویش
وَ الّذین جاهدوا فینا لنَهدینّهم سُبُلنا...
قالب وبلاگ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]

"بی تعارف بگویم: نفس راحت کشیدنی در کار نیست... به قول رفیقی نفس راحت کشیدن ما آن روزی ست که از پا بیافتیم و بالای سرمان ببینیمش، تازه آنجا باید بپرسیم: آقا راضی شدی از من....؟ اگر لبخند زد .... اگر راضی شد.../ این روزها تجربه کرده ام که هر وقت حس کردم کارم تمام شده، هر وقت خواستم بارم را زمین بگذارم و نفس راحتی بکشم، خدا بار دیگری روی دوشم گذاشته به این معنی که : هنوز " هیچ کار" نکرده ای!

رفقا! امتداد داشتن روح سفر جنوب در آدمها، وظیفه تک تک ماست... فهم وظایف مان و فهماندنش، تکلیف ماست...! "

این دو بند آخر سرمقاله شماره اول نشریه "بار گرانی بر زمین مانده است" بود....نشریه ی داخلی ویژه کادر جنوب 89-یادواره شهید رجب بیگی!

و اگر بخواهم بند آخرش را بومی این روزها کنم باید بگویم " رفقا! امتداد داشتن روح بسیجی، آن هم بسیج دانشجویی در آدمها، وظیفه تک تک ماست... فهم وظایفمان و فهماندنش، تکلیف ماست!"

 

مدتها بود که فکر میکردم روز تحویل مسئولیت چه حالی دارم....خوشحالم یا ناراحت؟! بعضی از دوستان قدیمی تاکید داشتن مسئولیتت را که تحویل دادی فردایش بهترین روز است! سبک دوش، که در کشور همسایه مان افغانستان به جای بازنشسته بکار میبرند، میشوی! راحت میشوی از این همه فشار کاری در این چند سال اخیر و... و راحت میشوی از خیلی آدمها و خیلی چیزها....-نام نمیبریم-

اما چند روزیست سخت ذهنم درگیر این بوده که من توانسته ام برای این مجموعه کاری کنم؟...اصلا من بیشتر برای مجموعه کار کرده ام یا بسیج برای من؟!...

سوال اول را نمیدانم اما دومی معلوم است! فقط کافی ست خاطرات کوتاهی از قبل از تحویل مسئولیتم را به یاد داشته باشم.... واضح ست کاری که بسیج دانشجویی برای من کرد تقریبا معجزه بوده! چیزهایی که در این مدت دیدم، تجربه هایی که کردم...بعید میدانم جای دیگری پیدا شود...

من یک دانشجوی ساده ، البته کمی بیش فعال، بیشتر نبودم، اما الان بینشم ظرف دو سال در مسائل مختلف فرهنگی-سیاسی-علمی آنچنان زیاد شده که هرچقدر هم اهل مطالعه بودم به این عمق از اطلاعات در شاخه های مختلف نمیتواستم برسم. از لحاظ مهارتی هم همین طور، چه مهارتهای فردی و چه اجتماعی که مجبور شدم آنقدر تجربه کنم تا یاد بگیرم. کلی تجربه از فرمانده بودن دارم که این یکی را جای دیگری نمیشد پیدا کرد. فرمانده بودن یعنی مسئولیت رشد و هدایت افرادی را داشته باشی...یعنی حواست به همه چیز بچه هایت باشد... بچه هایی که از تو خیلی بزرگترند،نه از لحاظ سنی...یعنی آنها را در حد مرگ دوست داشته باشی... یعنی تک تک مسائلشان بشود مسئله ات و برایش دنبال راه حل باشی... یعنی تمام وجودت را به کار بگیری تا گره ای باز شود و راه هدایتی برای بچه هایت بسازی... البته که فرمانده بودن خیلی معنا دارد ولی همه معناهایش را تا تجربه ش نکرده باشی نمیشود گفت،سخت است تعریف کردنش.

همه اینها یک طرف و یک طرف رشد روحی... انگار روحت را کش داده باشند و ایمانت را محکم کرده باشند! فرض کن دیده باشی تحقق " رب اشرح لی صدری " را ، تحقق " و لله خزائن السموات و الرض " را، " و له مقالید السموات و الارض" را، " ان تنصروا الله ینصرکم و یثتب اقدامکم" را ،" و مكروا و مکر الله والله خیر الماكرین" را و...

 

نه... ناراحت و پشیمان نیستم از اینکه این مسئولیت را پذیرفتم...اصلا ناراحت که نیستم هیچ، روز اول قبول مسئولیت اگر حال امروزم را میدانستم، خیلی بیشتر قدر تک تک لحظاتم را میدانستم. خوشحالم از این توفیقی که قسمتم شد و البته ناراحت که مهلتم تمام شد...

نه ... خسته هم نیستم... از چه خسته باشم؟! نه آنکه فکر کنی هیچ وقت گیرو گوری نبوده و همه چیز بر وفق مراد بوده، نه، دوستانی که از حال و روزمان خبر دارند دیده اند که چه سختی هایی بود در این مدت، چه مسائل عجیب و غریبی که گاها خودم هم باورم نمیشود از سر گذرانده باشیم... اما مگر نه این ست که ابتلائات بهانه ایست برای رشد ما؟ این یکی را از کربلا یاد نگرفته باشیم پس چی یاد گرفته ایم؟

اما... امروز به درک جدیدی رسیدم، حس میکنم سبک دوش هم نمیشوم... احساس میکنم وظیفه ای جدید بر دوش دارم...

سرمقاله اول نشریه ی اول کادر جنوب89 موضوع مهمی داشت. هر سال که بچه ها میرفتند جنوب کلی تحت تاثیر قرار میگرفتند و در اردو حال و هوایی داشتند دیدنی! همه میشدند یک مشت بچه با صفا و مخلص.... اما دو هفته، نهایت یک ماه بعد جنوب  همه آن حال و هواها برایمان خاطره های قشنگی بودند که دوست داشتیم دوباره برویم جنوب تا دوباره تجربه کنیم! سال 88 بود که نشستیم فکر کردیم اصلا جنوب چرا این طور ست و نهران چرا انقدر بوی غفلت میدهد؟! نمیشود تهران شبیه جنوب شود و همان حال و هوا را اینجا داشته باشیم؟! جوابش ساده بود چرا نشود، اگر همان مولفه ها در تهران هم باشد چرا ساختمان فولاد، شیبه دوکوهه نشود؟ و این یعنی امتداد داشتن روح جنوب ...

چه روزهای شیرینی بود تئوریزه کردن این حرفها، مولفه ها را برای هر منطقه درآوردیم و بومی کردیم و... و مجریان این طرح شدند راویان دانشجویی! و سال بعد کادر اردو هم درگیر بحث شدند و آن سرمقاله مقدمه ای بود برای جا انداختن این مطلب که بعد آمدن از جنوب تو وظیفه ت تمام نشده، حالا امتداد پیدا کردن آن فضا وظیفه توست! وظیفه ای به مراتب سنگین تر از کارهای روتین اجرایی و فرهنگی جنوب...

و حالا دارم فکر میکنم بسیج دانشجویی برای من و خیلی ها مثل من مانند همان جنوب ست... تا در آن هستیم همه با صفا و مخلصند ،حالا یا جوگیرانه یا واقعا مخلصانه...و خدا نکند آن روزی بیاید که دچار غفلت و روزمرگی زندگی شویم و آرمان ها و کارهایی که کردیم برای مان بشود خاطراتی دور...

احساس میکنم از فردا وظیفه م از قبل به مراتب سنگین تر شده... حالا وظیفه ام  امتداد دادن روح بسیج دانشجویی در عرصه های مختلف زندگی ست...

همه مان دیده ایم که فضای خیلی از سازمان ها و ادارات و مدارس و... حتی همین زندگی هایمان چقدر از این مولفه ها  خالی ست...باید برایش فکری کنیم

حتی شابد در همان جاها پیش بیاید که فقط همین بچه هایی باشند که روزگاری در اینچنین مجموعه ای بوده اند اما چه میشود که انقدر فضا متفاوت میشود؟

حالا باید بنشینم و به خیلی چیزها فکر کنم... فکر کنم به همه آنچه در زیر سایه ی لذت بخش این شجره طیبه یاد گرفته ام...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: لطفا این تصور ایجاد نشود که من چشمم را به برخی واقعیت ها بسته ام و فقط خوبی ها را دیده ام، واضح ست که حقیر  خیلی بیشتر از این حرفها به مجموعه بسیج دانشجویی نقد دارم  و گاها عمق بعضی از مشکلات را بیشتر از خیلی ها حس کرده ام. اما با این حال اینهایی که نوشتم را ذره ای بزرگ نمایی نمیدانم و سعی کردم صادقانه هرچه در دل داشتم روی کاغذ(؟) بیاورم.

پ ن 2: فردا انشالله به طور رسمی مسئولیتم را تحویل میدهم،(غیر رسمی ش معلوم نیست کی باشد!) دعا کنید که خدا اگر اعمالمان مورد قبولش نبوده حداقل نیتمان را قبول کند!

پ ن 3: التماس دعای ویژه دارم برای آنکه بتوانیم از پس وظایف جدیدمان بربیاییم و در روزمرگی زندگی نیافتیم(منظور از ما حقیر ست و معاونت هایم و البته مسئول حوزه ها و دانشکده ها و اعضای شورا ها و...، چه امسال و چه پارسال!). به واقع میترسم از تعلل به خرج دادن در انجام این وظیفه، میترسم چون داستان خیلی جدی ست...

 " أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَكُونُوا كَالَّذینَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ  " (آیه 16 ، سوره مبارکه حدید)

و البته خدای بسیار مهربانی داریم، خدایی که میخواهد در خوف و رجا نگه مان دارد:   

" اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَیَّنَّا لَكُمُ الْآیاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ " (آیه 17 ، سوره مبارکه حدید)

پ ن 4: احتمالا این پست موقتی ست.

 


[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ ف. پوررجبیان ] [ نظرات ]
اردوی مشهد امسال سازمان، تجربه ی جالبی بود در نوع خودش. اردویی که ما رفتیم مخصوص مسئولین (خواهران) سراسر کشور بود و ما جزء کادر آموزشی بودیم؛ در واقع ارائه دهندگان کارگاه های مختلف تشکیلاتی! راجع به اصل برگزاری اردو و نحوه ی مدیریت آن بحث نمی کنم که جای بحث زیاد دارد و این جا گفتنش هم فایده ای ندارد شاید.

اما یکی از معدود نکات بسیار جالب این اردو، آشنا شدن با فضاهای فکری / فرهنگی / تشکیلاتی  و ... سایر دوستان از شهرستان های مختلف بود.
مثلا وقتی که در حال ارائه ی یک بحث علمی-تشکیلاتی، یکی از بچه ها شروع می کند از مشکل خودکشی فراگیر در دانشگاه و شهرشان بحث می کند، تو خشکت می زند که تا به حال هیچ وقت فکر نکرده بودی که تشکیلات باید برای این قضیه هم فکر کند!!
یا وقتی داری درباره ی بحث جذب نیرو حرف می زنی، یکی دیگر می گوید که در شهرشان (لنده از استان کهکیلویه و بویر احمد) غیر چادری وجود ندارد! و همه خودجوش اول سال می آیند و مثل بچه ی آدم عضو بسیج می شوند، تو باز هم خشکت می زند و سریع بحث جذب را تبدیل می کنی به بحث ارتقاء نیرو!
یا وقتی می شنوی که بچه های بسیج در یک شهری برای خرید کتاب های شهید مطهری (ره) پول ندارند، دوست داری دو دستی بزنی توی سر خودت و عذاب وجدان می گیری به خاطر تمام فرصت های برتری که داری و خوب استفاده نمی کنی ازشان!
یا وقتی یکی دو ساعت با مسئول بسیج دانشگاهی کوچک در شهری کوچک حرف می زنی و انصافا می بینی که از نظر پختگی تشکیلاتی و بنیه ی معرفتی و آرمان های بزرگ و انقلابی هیچ چیزی از بچه های دانشگاه های بزرگ تهران کم ندارد، باز هم شرمنده می شوی خیلی!
یا از آن طرف قضیه، وقتی می شنوی که چند تا "مسئول بسیج" نشسته اند دور هم و دارند از زمان شاه تعریف می کنند! که شاه هم آدم خوبی بود و حتی خودش مشهد هم آمده بود...! حیرت می کنی... و فکر می کنی بهتر بود دست اندرکاران ماجرا به جای این که فرق راست سنتی را با جریان 3 تیر توضیح دهند، ضرورت انقلاب اسلامی را بگویند!
یا...
تمام این ها، آدم را از تجربه های تنگ و کوچک زندگی خودش بیرون می آورد و با دنیاهای جدیدی آشنا می کند. یادت می آید که عالم در تو و اطرافیانت خلاصه نشده! و چه قدر تذکر مداوم این نکته مفید است...!

اما بین همه ی این نکاتی که راجع به تفاوت های بچه ها، تشکیلات و دانشگاه هایشان شگفت زده ام می کرد، یک موضوع برایم واقعا دردناک بود؛ آن هم گلایه های عجیب و غریبی بود که خیلی از بچه ها از رؤسای دانشگاه هایشان می کردند. چیزهایی که در ذهن ما هم نمی گنجید. از فساد مالی و اخلاقی و... بگیر تا بی کفایتی مدیریتی و علمی و کارشکنی های عجیب و غریب سیاسی و...! متاسفانه خیلی از این موارد هم متعلق به رؤسای دانشگاه های آزاد بود. البته دانشگاه های سراسری و پیام نور و... هم بی نصیب نبودند.

داشتم فکر می کردم که بنده خدا آقای فرهاد رهبر از دست بچه های دانشگاه تهران و علی الخصوص بچه های بسیجش، نمی تواند یک گروه عربی را با دل خوش از دانشکده ادبیات بردارد، ببرد دانشکده زبان! بچه ها فضای رسانه ای ایجاد می کنند، نامه می نویسند به وزیر و وکیل مملکت و خلاصه پشیمان می کنند این بنده خدا را! اما گوشه و کنار همین مملکت چه فجایع اخلاقی که توسط رئیس دانشگاه یا حداقل با حمایت او انجام نمی شود و صدای بچه های بسیج هم به هیچ جا نمی رسد. اصلا کسی خبردار هم نمی شود. امکان استفاده از فضاهای رسانه ای برای بچه های شهرستان کم تر است و آقایان هم پشتشان گرم است بالاخره!! واقعا دردناک بود... نهایتا بهترین نتیجه ی اخلاقی که می توانستم به آن برسم این بود که برگشتم تهران به بچه ها بگویم دست از سر فرهاد رهبر بردارند. با این اوضاع باید آقای رهبر را روی سرمان حلوا حلوا کنیم!

بعد فکر کن که ما با این وضع اسفناک، از دانشگاه هایمان انتظار تولید علم و تحول در علوم انسانی و ... را هم داریم! واقعا یاد آن مقاله ی دکتر زیبا کلام می افتم که دو - سه سال پیش برایم فرستاده بودند: "چرا سال ها بعد از مطرح شدن ضرورت جنبش نرم افزاری، هیچ اتفاق جدی ای در این زمینه رخ نداده و چرا تا سال ها بعد هم رخ نخواهد داد؟!"
بگذریم که این قصه سر دراز دارد...

 پانوشت: واضح است که مقصود چند بند پایانی، دفاع از رئیس دانشگاه تهران نبود! که نقدهای ما به ایشان رسیده و می رسد انشاءلله...! مقصود، بیان اوضاع بسیار وخیم دانشگاه های دیگر در گوشه و کنار مملکت اسلامی بود که دانشجویانش به اندازه ی بچه های دانشگاه تهران از مزیت دسترسی به رسانه ها برخوردار نیستند!


[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ س. هرمزان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
...
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

(قیصر امین پور)
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب